محل تبلیغات شما



این که ارمنستان در جنگ تحمیلی‌‌ش تنهاست برای ما چیز عجیبی نیست. ما تمام عمرمان مشغول به جنگ با کسانی هستیم که از ما قدرتمندتر، با نفوذ تر و مقبول تر هستند. این ها همان کسانی هستند که مشکلاتشان با یک تلفن حل می‌شود، همان کسانی که بهترین میزهای رستوران های خوب همیشه در رزروشان است، همان کسانی که در روزهای گرم تابستان در ماشینی شیشه‌های بالا از کنارت رد می‌شوند و برای رد شدنت از خیابان ترمز نمی‌کنند.
افسردگی فصلی وارونه ئم همراه با گوگل کردن تصاویری از مناظر بکری که نمی توانم آنجا باشم به همراه رفتارهای غیرمنطقی، خشن و توهین آمیز مدیرم دست به دست هم داده اند تا حالم را گرفته و بی حوصله ام کنند. تابستان -که تازه دارم می فهمم فصل زیبایی است- برای من خلق نشده و من بی صبرانه منتظر خنک شدن هوا و اولین باران ها هستم. گاهی چند کلید واژه مربوط به منظره های تابستانی و کلبه های تابستانی را گوگل می کنم و می بینم که اشتباه می کردم.
آناهیتا دختر بامزه ای بود. از آن هایی که می توانستم ساعت ها کنارش بنشینم و حرف بزنیم و بخندیم. با خیلی آدم ها می شود این کار را کرد، اما با هر کسی نمی شود بحث خنده دار را کشاند به یک فیلم جدید، یک سریال آوانگارد یا یک کتاب که هر دویمان وقتی ده دوازده سالمان بود خوانده بودیم. با آناهیتا می شد. با هرکسی نمی شد از تفاوت سبک تدریس در دانشگاه آزاد و دانشگاه سراسری حرف زد، با آناهیتا می شد. با هرکسی نمی شد بعضی بخش های بعضی حرف ها را به فارسی و بعضی هایشان را به
آقا رخشا –و نه آقای رخشا، همانطور که درست است، آقا رخشا مثل آقا خسرو یا آقا طاهر- مدیر گیم نت بود. مردی تپلی اما بی نمک، مهربان و محترم و چهره ئش هم شبیه پیتر پتی گریو، دشمن بابای هری پاتر بود که برای در امان ماندن سال ها به شکل موش رون ویزلی تغییر قیافه داده بود. آقا رخشا همیشه تی-شرت های راه راه افقی می پوشید و محترم بود. با مشتریانش خوش رفتاری می کرد و با من، که تنها مشتری مونث ش بودم بیشتر. الآن که فکر می کنم، آقا رخشا بیزینس منِ موفقی بود.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

Good Night